بخاطر قلوب درهم شکسته ای انسانها

 قلوب آگنده از عشق 

بخون آغشته ای انسانها

بخاطر حسرت

حسرت گمگشته در امواج سرشک

سرشک سرگردان در ظلمت زندانها

این آثار پراگنده بوجود آمدند

 

شکوه ی نا تمام

 

ای آسمان! باور مکن کاین پیکر محزون منم

من نیستم ! من نیستم

رفت عمر من ، از دست من

این عمر مست و پست من

 یک عمر با بخت بدش بگریستم بگریستم

لیک عمر پای اندر گلم

باری نپرسید از دلم

من چیستم ؟ من کیستم ؟

 

 

 

 

کارو شاعر و نثر نویس معاصر ، برادر خواننده معروف ویگن در سال 1306 ه.ش در همدان دیده به جهان گشود این شاعر نه چندان نامی اما برای اهل هنر آشنا مضمون بیشتر اشعارش دردهای اجتماعی است که فقر در آنها بیدادمیکند.کتاب معروف او شکست سکوت است که در سال 1334 به نثر و نظم درآورده و به چاپ رسانده از باقی آثارش نامه ها- خاطرات- گورکن را می توان نام برد.

این شاعر حساس بنا به گفته ای در همان سال 1334 بعد از نوشتن یک وصیت نامه در سن 28 سالگی دست به خود کشی زد که خود از آن به 280 سال رنج و مشقت یاد می کند 

در گوشه ای از این وصیت نامه آمده است:

 

می دانم پس از مرگم ثروتمندی ، از میان ثروتمندان شهر ما پیدا خواهد شد که لاشه مرا بخاطر اضافه کردن شهرتی بر شهرتهای کذائی خود، به خاک بسپارد....


...اما نه ! ثروتمندان محترم!؟... لطفا مرا با پول خود ، به خاک نسپارید!... لاشه مرا با کارد آشپزخانه ی رنگ و رو رفته مان، که قلمتراش مداد شبهای نویسندگی من است، در هم بدرید! و پاره های سرگردان لاشه ی مرا در پست ترین نقاط شهر، به سگها بسپارید ...! من می خواهم ، از لاشه من ، چندین سگ گرسنه سیر شود... شما آدمکهای کمتر از سگ ، که هیچ انسان گرسنه ای از درگاهتان سیر نشد!...


من میمیرم ... اما مرگ من ، مرگ زندگی من نیست! مرگ من ، انتقامی است که زندگی من ، از جعل کننده ی نام خودش می گیرد؟. من میمیرم تا زندگی زیر دست و پای مرگ نمیرد!... مرگ من، عصیان یک زندگی است که نمی خواهد بمیرد...!


 

 

اشک رز

 

دلم از این همه گرفتاری، این همه خونخواری و

تبهکاری ، گرفته بود.

رفتم سراغ دوستم .....گفتم:

بیا بخاطر یک لحظه فراموشی ، پیمانه ای چند

" می" بزنیم.

بزیر درخت رزی که تنها درخت خانه ی ما بود،

پناه بردیم . هنوز اولین پیمانه ی شراب را سر نکشیده

بودم که یک:

 قطره آب ،

از شکستگی یک شاخه ی سر شکسته ،

بدامانم فرو غلطید .....با تعجب از دوستم

پرسیدم:

این قطره چه بود؟

از کجا بارید؟

در آسمانها که از " ابر" خبری نیست.

دوستم پاسخی داد ، که روحم را تکان داد

 

گفت: درخت رز است که گریه می کند!

می خواهد به ما بفهماند که:

بی انصاف ها ،

لا اقل خون مرا جلوی چشم من نخورید!

 

الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم

چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این کاشانه ی عورم ؟


چه سان گویم ؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم ؟


از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردن


نمی دانی ! چه می دانی ، که آخر چیست منظورم


تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم


کجا می خواستم مردن !؟ حقیقت کرد مجبورم


چه شبها تا سحر عریان ، بسوز فقر لرزیدم


چه ساعتها که سرگردان ، به ساز مرگ رقصیدم


از این دوران آفت زا ، چه آفتها که من دیدم


سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان


هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم


فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاک ، پوسیدم


ز بسکه با لب مخنت ،‌زمین فقر بوسیدم


کنون کز خاک غم پر گشته این صد پاره دامانم


چه می پرسی که چون مردم ؟ چه سان پاشیده شد جانم ؟


چرا بیهوده این افسانه های کهنه بر خوانم ؟


ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم


که خون دیده ، آبم کرد و خاک مرده ها ، نانم


همان دهری که بایستی بسندان کوفت دندانم


به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم : انسانم


ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی


وجودم حرف بیجایی شد اندر مکتب هستی


شکست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستی

... ای رهگذر ! در قلب این سرمای سر گردان


به جای گریه : بر قبرم ، بکش با خون دل دستی


که تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی


نه غمخواری ، نه دلداری ، نه کس بودم در این دنیا


در عمق سینه ی زحمت ، نفس بودم در این دنیا


همه بازیچه ی پول و هوس بودم در این دنیا


پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا


به شب های سکوت کاروان تیره بختیها


سرا پا نغمه ی عصیان ، جرس بودم در این دنیا


به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی


که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی

گفتا ر آخرین

 

در آخرین لحظات زندگی پدرم ، با گریه و زاری سر ببالینش نهادم و گفتم پدر! من که در هنگام زندگی تو ، خدمتی برایت انجام ندادم. ولی باور کن... باور کن پدر ، پس از مرگ تو ، هرروز گلهای اطراف گور ترا با آب دیده آبیاری خواهم کرد

پدرم خندید ، خنده ای سراپا درد ، خنده ای ناتمام سرد که نا تمامی یک ناله ای آهسته تمامش کرد آنوقت گفت ، پسر خوب من ، من با آمدن تو بر سر گورم کاری ندارم ... ولی هیچوقت انتظار دیدن گل را در اطراف گور من نداشته باش  ! چون زمین برای رویاندن گلها قوت لازم دارد ، ومن در سرتاسر زندگی چه چیزی با قوتی خورده ام که تحویل زمین بدهم