وصیت میکنم که بعد از من سروصدا راه نیآندازید و به سر وکله ی تان مزنید! و برای من تعریف های بی جا و بی ربط نکنید و پر به کله ی مرده مزنید

خواهش می کنم برای من مراسم فاتحه برگزار نکنید و برای مردم هم نگویید که متوفا چنین وصیت نموده است. فقط وقتی مراسم تدفین ام به پایان رسید از ایشان با خوراکه های بسته بندی شده تشکر نمایید و بگویید مراسم فاتحه در یک زمان دیگر برگزار خواهد شد. بازهم از شما خواهش میکنم برای ایشان نگویید که متوفا چنین وصیت نموده است تا گور تازه دم مرا نفرین و لعنت نفرستند ، من درزندگی این چنین بیشتر شنیده ام

برای من مراسم مکمل دینی و مذهبی را دریغ ننمایید ؛ بگذارید از نماز جنازه تا دعای قبر و همه آنچنانی که باید است، باشد. تا دل های بازماندگان ام تسلی و صبر گردند.

وقتی مرا درخاک ماندید و بر رویم خاک ریختید و گل ها را قطار نمودید و دعا ها خواندید لطفن برای لحظه ای مروید و مرا تنها مگذارید که من در زندگی تنهایی های زیادی را کشیده ام. واااااااای من باز هم تنها میشوم

 

اگر زمانی کسی برایم سنگ قبری ساخت، لطفن این شعر کارو را که زیاد دوستش داشته ام، بر روی آن حک نمایید

 

الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم

چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این کاشانه ی عورم ؟


چه سان گویم ؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم ؟


از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردن


نمی دانی ! چه می دانی ، که آخر چیست منظورم

  

... اکنون ای رهگذر ! در قلب این سرمای سر گردان


به جای گریه : بر قبرم ، بکش با خون دل دستی


که تنها قسمتش زجر بود ، از عالم هستی


نه غمخواری ، نه دلداری ، نه کس بودم در این دنیا


در عمق سینه ی زحمت ، نفس بودم در این دنیا


همه بازیچه ی پول و هوس بودم در این دنیا


پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا


به شب های سکوت کاروان تیره بختیها


سرا پا نغمه ی عصیان ، جرس بودم در این دنیا


به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی


که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی