وقتی بیادت میافتد ویا سخنی از او میرانی ناله ای بدلت گره میزند و به قول مولانا ره نیستان میکنی٫

بلی سخن از اوست ، سخن از عاشقی است  که عاشقانه زیست و عاشقانه سرود و عاشقانه هم به

پای معشوق اش جان داد٫

گاهی معشوق اش برایش مقدس  و عزیزترین میشد و گاهی هم از دوری اش مینالید و از دوری اش دیوانه و مدهوش میشد و گاهی هم  عذر میکرد که اگر تو یارک من باشی٫ 

 ولی میدانست که بی او روزش  همه تار و هستی اش همه مرگ است٫

گاهی هم از تنهایی احساس میکرد که دلش بی  او به جان میاید و ناله میزد که وقت است که بازآیی

 

.مرگش فرا رسید از دیار روشن اش اما چه زود

 

 واین احساس را همیشه داشت که دوستان اش ، هواخواهان آوازاش که بعد  ها به مریدانش تبدیل

شده اند ، هرگز او را به باد فراموشی نخواهند داد و نیمه شب ها گلی بروی گور غمناکش خواهند نهاد

 

...بهار رفت و تو رفتی و هرچه بود گذشت